از وقتی چشم رو هم گذاشتم خوابتو دیدم تا خودِ صبح...
دیگه فکر کنم فقط تو خواب میتونم ببینمت، چون حتی تو واقعیت هم سعی میکنم بهت فکر نکنم.
دختردار شده بودی...شاید شدی واقعاً...
نمیدونم...ابوالفضل...هیچوقت از یادم نمیری...
از خدا میخوام حالِ دلت خوبه خوب باشه.
چقدر دلم برای چشمات و صدای مردونت تنگ شده بود.
نمیدونم باید خوشحال باشم که خوابتو دیدم یا ناراحت...
میگن وقتی خوابِ معشوقت رو میبینی، تحقیقات ثابت کرده که یا اون هم داره خوابت رو میبینه یا به شدت دلتنگته...
تو دیگه معشوقم نیستی...یعنی میخوام که نباشی...ولی شک ندارم من هنوز برات معشوقهام...
ای کاش تو هم خواب منو دیده باشی...ای کاش منو تو خواب بوسیده باشی...ای کاش کم بشه از دلتنگیت...
من که فقط نگاهت کردم و هر جا میرفتی با چشمای پرسشگر نگاهت میکردم...
ای خدا...نمیدونم حمکتِ اومدنش به زندگیم چی بود جز یه داغِ همیشگی رو دلم...و حکمتِ ورودِ من به زندگیش چی بود جز حسرت و دلتنگیش...
ما هر دو عاشق هم بودیم...اون هنوزم هست منم شاید هستم چون به دلم که نمیتونم دروغ بگم...ولی میجنگم با حسم...میجنگم که وبلاگتو نخونم...از حالت باخبر نشم...
مواظب خودت باش مهربونترین....
برچسب: خواب,
نویسنده: پویا کریمی